تبليغاتX
پارازیت های یک ذهن
پارازیت های یک ذهن
شعبه دیگری ندارد..!
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391
روی عرشه دنیا ایستاده ام

ناگهان حالم بد می شود


دنیا زده شده ام...

+ ارسال پارازیت در 14:1 توسط مهیار
سه شنبه دوم فروردین 1390
جادو
چشم هایت

   خرق عادت بود

       برای دل

تکرار زده ام...

+ ارسال پارازیت در 17:54 توسط مهیار
شنبه چهارم دی 1389
مینی نامه!

زلزله امد در خواب..شیشه های دلم همه  شکستند

و همه معشوقه های موازی

زیر خروارها خون

خفه شدند..!

+ ارسال پارازیت در 15:21 توسط مهیار
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389
یک عاشقانه ارام !
چقدر پیر شدی وبلاگم...

سقفت را چرا عنکبوت این ریختی کرده..؟!

هر روز تا دم در امدم ولی دستم لرزید و در نزدم

گفتم خلوتت را نشکنم !

اگر دلم تنگ نبود جرات جریحه دار کردن سکوتت را نمی کردم

خانه جدید بد نیست اما

تو باور نکن ...!




+ ارسال پارازیت در 13:41 توسط مهیار
دوشنبه چهارم مرداد 1389
بار گران..!
از قدیم و ندیم گفته اند :

"صابخونه بد ادمو خونه دار میکنه.."


ما هم از این قضیه مستثنی نبودیم...

www.1parazit.wordpress.com

تشریف بیاورید خوشحال میشوم...

+ ارسال پارازیت در 1:5 توسط مهیار
جمعه بیست و پنجم تیر 1389
حمام..!
همه چیز از این حمام وهم انگیز شروع می شود..وقتی که شدیدا "جو" بر تو غلبه می کند...سنگ پا می شود میکروفون و صدای شرشر اب احتمالا تشویق مشتاقانت و میزنی زیر اواز...و مثلا یک  Track  از دو هزارو صد و پنجاهو هشتمین البوم افتخاری که تصادفا اسمش "عشقتو بخورم گوگوری" است میخوانی..

صدای اکو شده به تو قوت قلب می دهد که اگر در ته صفوف تقسیم استعداد بوده ای و کوپن تمام شده ، لاقل صدای گوش نوازی نصیبت شده که با مقداری پر رویی و با چاشنی پول می تواند تو را به بالاترین درجات شهرت و محبوبیت برساند...

از خاطرت می رود که اصولا فلسفه وجودی حمام از چه قرار است اما وقتی نیم نگاهی به وضعیت نابهنجارت بیندازی ملتفت می شوی که نه تو خواننده ای و نه اینجا محل اجرای کنسرت!...به همین دلیل کاملا موجه با لب و لوچه ای اویزان در سکوت محض به کاری که برای ان امدی مشغول میشوی..!!

اما در بیرون حمام اوضاع کمی متفاوت است..کافی است چند صفحه ای سایت و وبلاگ تورق کنی تا عزیزان دل انگیزی را ببینی با شکل و شمایل فضایی و عکسهایی به اصطلاح پورتره و هرکدام یک اسم نامفهوم و بی سر و تهی اختیار کرده اند و شده اند دی جی..چیزی!

از همانها که در حمام امر برشان مشتبه شده و هنوز از ان مکان توهم الود بیرون نیامده و حوله به خود ندیده...دست به کار تنظیم و اهنگسازی البومشان  می شوند..و حالا خیلی تفاوتی هم نمی کند "رو زمینی" باشند یا "زیر زمینی"...مهم انست که تازه از حمام امده باشند و جالب انکه هر کدامشان هم از لحاظ ادعا به درجات اجتهاد و حتی بالاتر نایل امده اند و کارهای بنان و شجریان را با لبه تیز پیکان انتقاد خود نوازش میکنند ...البته اگر انها را خواننده بدانند..!

مخلص کلام اینکه اشفته بازاری است تماشایی و بدون صاحب...که از هر قوطی هفتاد متری یک صدایی بلند است...نتیجتا اینکه...

حمام کاربردهای بسی بیشتر از انچه منو شما فکر میکنیم دارد...فقط مراقب باشید امر مشتبه نشود..جان عزیزتان!!


سوتی نوشت:

راستش را بخواهید با این نیت دست به قلم شدم تا یک جورهایی زمینه و فضا را اماده کنم تا اخر پست ارام ارام بگویم بیا خواننده عزیزم..!..این هم لینک اواز من..!!!!

ولی خب دنیا همین است دیگر..سیر نوشته ناخوداگاه  به قهقهرا رفت و نوک پیکان مطلب بدجوری به سمت برجک  "خوانندگان حمامی" من جمله خودم  نشانه رفت...خود کرده را تدبیر نیست....شاید وقتی دیگر


+ ارسال پارازیت در 18:42 توسط مهیار
جمعه هجدهم تیر 1389
خسته نوشت!


ادمی به دنيا مي ايد تا به مقدار متنابهي دهانش اسفالت شود و به مقدار متنابه تري اميد براي رسيدن به خوشبختي احتمالي داشته باشد
                                              و اين يعني تعادل هستي...!!



حاشیه نگاری :
دوستان فرمودند همان خط خطی هایت را بکنی اینجا..خیلی بهتر است تا عاشقانه بنویسی چرا که "حال بهم زن " و زشت و کثیف مینویسی ..هرچند دموکراسی دراین دنیا پشیزی نمی ارزد و برای در کوزه مناسب تر است ولی چشم...نمی نویسم!
+ ارسال پارازیت در 17:52 توسط مهیار
دوشنبه چهاردهم تیر 1389
تنهایی
تنهايي هايم سياه و سفيدند
رنگ تلويزيون هاي  کم اينچ قرمز روي طاقچه خانه مادربزرگ
تنهايي هايم بوي کاه گل مي دهند
بوي نم مسحور کننده اش...
تنهايي هايم پر است از صداي گريه
گريه هاي گاه و بي گاه پسرکي پر ارزو
تنهايي هايم تلخ نيستند
اگر هم تلخ باشند باز شيرينند
تنهايي هايم شبيه يک
پوزخند مات است که چه نشسته اي
نصف عمرت بر فنا رفت...!
تنهايي هايم تنها نيستند
اما در اخر
اين منم که هميشه تنها مانده ام

+ ارسال پارازیت در 0:8 توسط مهیار
سه شنبه یکم تیر 1389
چالاپ چلوپ !
اخرین باری که داشتم با جناب عزراییل دیده بوسی میکردم اولین باری بود که فهمیدم این دنیا چقدر ناز..عسل 
و مامان است حالا پلشتی هم دارد که خب..اصلا مهم نیست!به خیال خام خودم داشتم با کف پا شن های دریا را قلقلک میدادم که سه تا موج به ارتفاع برج میلاد امد و طومار ما را مثل لشکر فرعون درهم پیچید.یک آن حس کردم همه چیز به خیر و خوشی تمام شد و دارند می ایند دنبالمان که بعد از یک سوال و جواب مختصر و مفید برویم پی عشق و حال.. که با چند سرفه از ته شش خود را مثل چوب پنبه روی اب شناور دیدم.نمیدانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت..در هرحال به حکم غریزه شروع به تقلا کردم و مقدار متنابهی چالاپ چلوپ ..تا ببینم سررشته ای از شنا دارم یا نه ..چون همیشه در بزنگاه ها دار و ندار ادم رو میشود و معلوم میشود چند مرده حلاج است..نه! چیزی در چنته نداشتم..یحتمل تا ان موقع فقط اب بازی کرده بودم تا بروم دنبال فن شنایی چیزی!سرتان را درد نیاورم..خودم هم خیلی حالیم نشد چطور و از کجا به ساحل رسیدم.فقط میدانم همه فنون شنایی که به عمرم دیده بودم را مخلوط کردم و با وضعیت اسف باری پایم دوباره با شن های نرم و گرم تماس پیدا کرد..بیشتر شبیه جنازه ای متحرک بودم که دو تا پارچ اب شور خورده باشد و به همین دلیل کاملا موجه،مثل درختی که تبر اخر را خورده باشد بدون دخالت دست و با صورت با زمین فیس در فیس شدم!از فرط خستگی تا چند دقیقه قدرت حرکت دادن انگشت را هم نداشتم...
حالا بماند که قاچاقی زنده ام اما باور کنید تا ان موقع اینقدر معنی "زندگی" را عریان درک نکرده بودم
احساس میکردم تایمر عمرم را دوباره صفر کرده اند..همه چیز این دنیا کمپلت نو به نظر می رسید
اینها را تعریف نکردم که بگویم به "جان سخت ها" گفته ام زرشک..نه!!
فقط خواستم بگویم..ای ملت قهرمان !
بدون درد و خونریزی...بدون اینکه هیچ حادثه بدی اتفاق بیفتد و بدون غرق شدن!
زندگی را دریابید..همین..!
+ ارسال پارازیت در 23:17 توسط مهیار
چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389
دلتنگی

دلتنگي هايم را چه کنم..!؟
فريادش کنم در کوهسار؟
گريه اش کنم در شبهاي بي خواب؟
روانش کنم در جوي؟
غصه اش کنم گوشه دلم؟
لبخندش کنم در چهره اي بي روح؟
آهش کنم در يک نفس؟
چاهش کنم در يک قفس؟
قسمت کنم با همزبان؟
يا
غرقش کنم در عمق جان...؟؟؟؟؟


بی خوابی گاهی اوقات باعث خیلی چیزاها میشود...از جمله شاعر شدن من!
+ ارسال پارازیت در 2:14 توسط مهیار
سه شنبه چهارم خرداد 1389
کار فرهنگی
ثمره سی سال کار فرهنگی مداوم  اقایان مسئول را دیروز در ورزشگاه ازادی به عینه دیدم


                    نود دقیقه فحش ناموس به رقیب...!!



پ ن 1 : دایره لغات فحاشی ام بشدت وسعت پیدا کرد متاسفانه!

پ ن 2 : بشکند این قلم پایم اگر دوباره هوس ورزشگاه رفتن به سرم بزند!

پ ن 3 : زنده باد اعتیاد به نت!



+ ارسال پارازیت در 21:9 توسط مهیار
یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389
فاضلاب
سر میز ناهار

     همه ساکتند و مشغول

  صدایش سکوت را خراش می دهد

        "این سبزی خوردن ها چقدر خشن اند!"

             توی دلم می گویم

                      با اب فاضلاب ، از این لطیف تر

                                                غیر ممکن است...!!



پ ن :نگفتم تا احیانا حال کسی متحول نشود اما جای دشمنتان خالی ، همه سبزی هارا خودم عین بز خوردم!

+ ارسال پارازیت در 17:38 توسط مهیار
جمعه هفدهم اردیبهشت 1389
خواب عمیقم ارزوست!
دانشمندان نشسته اند کلي به خودشان فشار اوردند و دو دو تا پنج تا کردند تا بفهمند يک انسان چروک هفتاد ساله 23 سال از زندگانيش را در خواب غفلت بسر مي برد.اين را گفتم که هم دو کلام حرف حساب زده باشم{انهم محض تنوع}و هم اينکه بگويم اگر شما سيکل خواب منظمي نداريد و اندازه ريگ هاي بيابان بي خواب و بد خواب مي شويد با شما هم دردم.خيلي به همه جاي ادم فشار مي ايد...به نظر حقير بعنوان متخصص بي خوابي ، خواب خوب پانصد ششصد فاکتور اساسي دارد که چون من همه انهارا نمي دانم{و يحتمل بعضي از انها هنوز کشف نشده اند}به چند مورد مبتلا به خودم اشاره ميکنم باشد که مقبول افتد...
درست است که از بابت جاي گرم و نرم مشکل انچناني نيست بحمدلله{البته اگر مهمان ها در هيبت قبائل ماسائي به خانه مان هجوم نياورند} اما مسئله مهم تري هست به نام سکوت که خدا را شکر چه مهمان بيايد و چه نيايد از ان بي بهره ايم .با هزار اميد و ارزو به بستر مي روي اما انگار وسط اتوبان همت خوابيده اي!
جداي از سرو صداي معمولي يک خيابان ، برادران عزيز شهرداري تازه ساعت 4 صبح يادشان مي ايد که اشغال ها دارد از سر و کول شهر بالا مي رود..ماشين هاي سنگين را که ديگر نگو..باور کن زمين و زمان مي لرزد..زلزله اي که قرار است بيايد را ما هر شب به عينه مي بينيم!جديدا موقع خواب صداي تراکتور هم گوش ما را بي نصيب نگذاشته.با اين اوصاف خيلي تعجب نمي کنم اگر فردا شب صداي شني هاي تانک از خيابان مان بيايد..همه که رد شدند خب اين هم روش..!حالا همه اين ها به کنار..از همه بدتر صداي قارقار اين موتورسيکلت هاست که ما را به مرز جنون رسانده..چطور؟
فرض کنيد داريد شيرين ترين خواب زندگي تان را مي بينيد{مثلا دست در دست يار گذاشته ايد و خلاصه عشق و حال!} که يکهو يک سي جي 125 با صداي وحشتناک و با سرعتي حدود 180 کيلومتر در ساعت از بين شما و يار مربوطه شلنگ و تخته مي اندازد و رد مي شود و خواب نازنين شما را جرواجر مي نمايد..شما بوديد چه کار مي کرديد..؟!اصلا براي همين ما مجرد مانده ايم..تا مي آييم لاقل در خواب ببينيم که با يار فيس تو فيس شده ايم و داريم فيلم هندي بازي مي کنيم يکي از همين قارقارک ها مي ايد و به همه چيز گند ميزند..بعد مي گويند چرا سن ازدواج رفته بالا..والا..!! مخلص کلام اينکه اگر خانه تان جاي دنج و ارامي است  و بخت با شما يار شد و يک خواب عميق و مشتي کرديد جاي ما را حسابي خالي کنيد..واقعا محتاجيم!

پ ن:اين نوشته دقيقا در ساعت 3:06 دقيقه بامداد و با دستخط "فرا خرچنگ قورباغه" تحرير مي شود که حکما براي تايپ کردنش بعدا بايد دست به دامن سلول هاي خاکستري باقيمانده شوم
+ ارسال پارازیت در 12:54 توسط مهیار